پر سه در روزهای کودکی روزهای به کنج رفته در ذهنمان روزهای بی خیالی بوی کتاب های تازه میز و صندلی های کوچک پرسه در یاد روزهای رفته...
دلم تنگ این روزها شد امروز....
ماسیده بر تن این شب سرد
چشمهای نافذ دردی برتنم
رج میزنم با سکوت
قطره ئ اشکی را که متولدنخواهد شد هرگز
به گمانم چیزی در گلوی این شب وامانده مانده است...
بر استانه ئ این در ایستاده ام
بی کفش و بی نقاب
این راه را دوباره نخواهم رفت
پایان این راه
اغازغروبیست
با هجوم شبی تاریک...
نگاهت را ارام می لغزانی به سوی من دستپاچه می شوم نگاهم را از چشمان تو می دزدم. میخواهم داد بزنی میخواهم هر چه در دلت هست بیرون بریزی می خواهم...
اما در در چشمان نافذ تو التماس ماندن را نمی بینم تاب نمی اورم اب میشوم چیزی درونم فرو میریزد انگار داری می گویی خداحافظ
خداحافظ خواهر...
بوی باران بوی خاک بوی الکل بوی روسری به اشک اغشته ئ مادربزرگ بوی مرگ...
هنوز لبخند میزنی مثل همان عکسی که برای گذرنامه ات گرفته بودی فقط کمی رنگ رو پریده تر و لاغرتر..........................................................................................................................................
هر روز دانه های اشکم را کنار هم میچینم شاید پلی شود برای دوباره دیدن تو . چرا به خوابم
نمی ایی ؟چرا دوباره نگاهم نمیکنی ؟؟؟...می روی
میبویم
جای پای تورا
در ان کوچه خاکی
ک حالا زیر باران مانده است
انگار با تو هزار سال زیسته ام
بایدبه چراغی قناعت کنم که
سو سو میزند
انتهای کوچه
به انتظار امدنت
دلم را می سپارم دست نسیم
شاید تو رابیابد
وخودم راکه هیچ...
راستی
یک روز دیگر هم گذشت...
نه پژواکی در خود
در ژرفای این همه فریاد لرزیده در بغض
بر شرابه های این حباب های خالی از رقص شراره
کو
سایشی از شرب شبی بی فانوس؟
کو نگاهی معترض؟
در عمق این همه عصیان پوسیده در خاک
چه غروری مانسته می ماند
مدام
امتداد این سکوت را ؟
چه نیازی از خواستن
می رماند
انگشتان گرم را از گیسوان چنگ؟
به که باید گفت
درچا هار کنج خلوت
هرزه بوسه های
گاه وبیگاه ابر
خیسی را
چنگی بر گلوگاه
مبادا گیس رقص دخترکان غمزه را
در پلک زدنی
حتی نه بانوجی بر ان
از انوشه های اه...
به که شاید گفت گشنی زخم های کهنه را
نه ترانه اثری داشت
نه صدایی بر می ام
نه سکوتی جایز بود...
از خطی که جویبار میشودبر دلم
نامت را خواهم نوشت
کنار اسامی قدیمی
که لاجرم
سوسوی غریبی میزنند
در ایات تاریک دلم
نامت را خواهم نوشت بی چند وچون
که یادم باشد
خالی تر از هیچ شد این فریاد
وقتی که مصلوب بازوانت شدم وقت رفتن
اب شدم
باران شدم
باریکه ابی که در دهشت مرگ فرو میرفت
راستی!
کجای این سرزمین دوباره به تو خواهم پیوست؟...
بر شوره زار التهاب
می ماند
چشمهایت
در سحرگاه رویش
شبنم های کودکی الکن
چشم هایم
سایه ات بر سینه ام تابیده
دره ئ خشکیده ئ این سینه را
دست باران یک شبه
شکل یک ماه تنها
در اب
باریده...
چیزی از انها نمانده
کبریت هایم را می گویم
من اما هنوز
میان شعله های سرکش برف
زنده ام
او خواهد امد با صلیب اش
انگاه برای عید پاک
کبریت های سوخته ام را
پیش او
تا بهشت خواهد برد
من به مهمانی خواهم رفت
لنگه کفشم
پیدا شد...
تاب بیاورد بار سفرم را
به شانه های کدامین فصل
تکیه زنم
کز اعتماد این نهال عریان و بی کس
به گناه جرعه ای اب
چوبهء دارم نسازند ...
شبیه خطی عمود
وخودم را می بینم
چون خطوطی مواج
انگاه
در دمادم غروب شاه پرهایت
می پیچم
در شولای پریشانی
تا درجایی دور
در قطعه ای دوردست
جایی که گرد خیالت هم به انجا نمی رسد
در عمود قامتت گم شوم
ایا شودروزی
بازم رهانی؟
...
هنوزهم کبریت های سوخته را بر میگرداند توی قوطیش که دوباره و سه باره از انها استفاده کند.
اگرمیخواستی خمیر های کنار نان راجدا کنی چشمهایش دودو میزد و در قعر تاریک ابی روشن موا جش غمی کهنه راپنها ن می کرد انگار بارسالهای قحطی زمان جنگ هنوز هم بر دوشش سنگینی می کرد و خاطره تلخ نان های بیات قلبش را می فشرد.
دستهایش می لرزید اما هنوز قلبش می تپید .
همیشه جلوی چشمها یم هست بعضی وقت ها دلم هوس مخمل پلویش را میکند و گاهی در دور انداختن چوب کبریتی مردد می شوم...
شاید قحطی دیگری در راه باشد.
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
